در آن افق هاي دور دست نظاره گر آسمان نگاهت هستم باران بهاري رنگ مهرباني ات بر پنجره ي غبار آلود قلبم شلاق ميزند..
لبخند زيباي رنگي كماني ات در باران لطيف نگاهت خودنمايي ميكنئ..
تنها شانه هاي گرم ومهربان توست كه ميتواند انجماد قلبم را ذوب كند ..تنها شكوفه هاي سفيد رنگ خاطرات توست كه برايم پلي به اينده ميزند..
تنها نگاه توست كه ميتواند ديواره ي سنگي اين دل را تراش دهد..
پرستوهاي سفيد رنگ اميدم تنها از لانه ي گرم آغوش تو بيرون مي آيد...
وتنها انديشيذن به خاطرات سبز رنگ با تو بودن مرا زنده ميكند
تو اي زيبا ساغر هستي تنها تو هستي كه به خاطر تو هستم..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:43  توسط مهديه
|
اين بار نيز سرنوشت دستم را در دستان گرمت مگذاشت نغمه هاي غمگين جدايي هنوز در گوشم زمزمه مي كند. هنوز كلبه ي نقره اي رنگ روياهاي بي پايان من رنگي از چهره ي زيباي تو را در خود نمي بيند طرح جام بلور قلبم از آسماني بودن گذشت نقش گلهاي خاطرات آن شد زندگي منهاي من.
نام فصل باغ دل مرده ي اين دل بي فصلي است .مه تاريك جدايي بر روي آسمان خيالاتم مي لغزد.آفتاب سرد بي مهري رنگ تنهايي دلم هرگز غروب نخواهد كرد.
چرا جاده هاي تاريك و بي پهناي تنهايي پايان نمي پذيرد؟؟؟ابرهاي خاموش در راه مانده پس كي به دهكده ي غمزده ي خيالم خواهد رسيد؟؟؟
عمق تنهايي هاي من عميق تر و طولاني تر از درياها و اقيانوس هاي بي كران است.
حتي شيرين ترين عسلها هم برايم از تلخ ترين وزهرآگين تري زهرهاست.آغوش گرمي جز آغوش سرد طوفان غبار آلود غم مرا در بر نمي گيرد.
قلبم پر از خالي هاي دوستي است. تشنه ي جرعه اي عشق ودرمانده ي مشتي محبتم.ترانه اي جز ترانه ي غمزده ي طوفان خزان گوشم را نوازش نمي كند.
اينجا...قلبم...پر از تنهايي است. 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:12  توسط مهديه
|
رفته بودي ودلم تنها بود
رفته بودي ودلم اسير غصه ي فردابود
رفته بودي واين دل غصه داره من
رفته رفته در ياد تنهايي بود
رفته بودي ونگفت اين دل من از عشق
اشك خشكيده ي من بي تو چراغاني بود
رفته بودي وغم هجر تو سوزان مي بود
چشم ديوانه ي عاشق چه باراني بود
غم پاييزي اين دل نرفت از اينجا
تو بيا كه اين دلم با تو بهاري تر بود
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:30  توسط مهديه
|
چندي است كه با من نا مهربان شده اي ومي خواهي از من دورشوي وآرام آرام ازيادت بروم.صدايت رانمي شنوم نگاهت را نمي بينم رد پايت را در كوچه پس كوچه هاي قلبم پيدا نمي كنم.
ديگر نگاهم نمي كني ديگر صدايم نمي زني ديگر كلام عاشقانه بر قلبم روانه نمي كني ديگر دلم را مهتابي نميكني ديگر مرا نمي شناسي ديگر سراغ دل دردمند و تنهاي من را نمي گيري.
به تو گفتم قلبم شكسته توگفتي چيزي كه شكسته ارزشي ندارد گفتم مي خواهم ببينمت گفتي قاب عكس من برايت كافي است گفتم بگذار تا كنارت بمانم گفتي ماندن تو فايده اي ندارد. گفتم از تنهايي ميتريسم گفتي تنهايي ترسي ندارد گفتم دوستت دارم گفتي برايم ارزشي ندارد گفتم چرا نامهرباني مي كني گفتي ارزش محبت را نداري گفتم چشمانت را از من مگير گفتي چشم من براي تو چراغي ندارد گفتم ميخواهم دستانت را بگيرم گفتي دست تو گرمي ندارد.
در همان لحظه بود كه ديگر صبرم تمام شد ومن هم گفتم اصلا وجودت برايم ارزشي ندارد برو كه مي خواهم دلم تنهايت بگذارد.
ار تو دل بريدم تو لايق اشكهاي مرا نداشتي ديگر باران اشكانم براي تو چون كويري بي آب علف خشكيده است ديگر دوستت ندارم خداحافظ اي عشق نامهربان من.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:13  توسط مهديه
|
مي خواهم سفر كنم به دياري كه در آن رنگي از عشق ديده نشود به دياري كه در آن كسي واژه ي عشق را بر زبان نياورد به دياري كه در آن سرزمين دوست داشتن گمنام باشد به سرزميني كه ثانيه هاي عمر كسي با عشق سپري نشود جايي كه از معشوق هر چه دورتر باشم.
ديگر بس است لحظه شماري براي وصل معشوق ونگاه به عقربه هاي ساعتي كه حتي ثانيه اي به جلو نمي روند براي فرار از تنهايي.
جفاي عشق لذتي ندارد.مردن براي كسي كه قدر عشق را نداند ارزشي ندارد انتظار براي ديدن رخسار معشوق بي فايده است
بارش بهاري ابرچشماني كه براي يك بي وفا ريخته شود معنايي ندارد .عشق جز انزوا وگوشه گيري چيزي ندارد.
عشق همچون مرردابي انسان را ساكن مي كند ويا به عقب ميراند.
از عشق بيزار شده ام آخر در اين سراي بي كسي عشقي ديده نمي شود كه به آن دل بندم در همه جا عشق ديده مي شود ولي افسوس كه تلالؤ حقيقت در هيچ يك از آنها تابيده نميشود همه اش پوچ وخيالي است.
منتظرم متنتظر سرزمين بي عشقي ويا سرزميني كه چاشني حقيقت باعشق همراه باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:21  توسط مهديه
|
به چشمانت خيره شدم در كوچه پس كوچه هاي نگاهت چيزي راحس ميكردم ولي آن را نمي يافتم آن چه بود؟؟؟
كاش ميشد قلبم را باور كني كاش ميشد درر جاده هاي خاموش بي كسي ستاره ي چشمانت را پيدا كرد.كاش ميشد در لابه لاي اشك لغزان چشمت حرفي از عشق يافت كاش ميشد زمزمه ي امواج چشمانت را شنيد كاش ميشد...كاش ميشد...
به كدامين سو روم تا حقيقت چشمان سياهت را پيدا كنم به كدامين آرزو دل خوش شوم كه دوباره چشمانت را خواهم ديد به كدامين ديار سفر كنم كه رنگي از چشمانت در آن ديده شود و به كدامين بازي هاي كودكانه سرگرم شوم كه دوري از تو مرا نرنجاد؟
من ميابم من ميابم حقيقت ستاره ي آسمان نگاهت را.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:5  توسط مهديه
|
به اميد ديدارت پنجره را گشودم به اين سو و ان سونگاه كردم تاردپايت را در ميان شنزار كوير خشك خيالم پیدا كنم.
ناگه در آن دور دست ها تو را پيدا كردم شتابان به سويت دويدم تا به تو رسيدم تو را در آغوش گرفتم و گرمي وجودت را در خود احساس كردم...آن لحظه چه لحظه اي بود؟!؟!...لحظه اي بيش نبود اما هرچه بود مرا سالها از خود جوانتر كرد.
تبسمي كردي و به من خيره شدي آنگاه اشك در چشمانم حلقه زد...از غم هايم؟؟...نه اين بار اشك شوق بود اين بار مرواريد اشكانم از ميان صدف اميدواري به آينده سرچشمه مي گرفت.
آري فرداهايي روشن كه قرار بود از راه برسند و من در كنارت باشم هميشه باتو وهميشه در كنارت.
چه زيباست غروب يك نا اميدي وچه لذت بخش طلوع يك زيبايي.
به پنجره نگاه كردم ديگر جغد شوم نا اميدي را بر درخت بيد نديدم .وبه جاي آن پرستوي آرزوهايم را كه بر بام خانه نشسته بود را نظاره كردم وبا لبخندي دانه هاي اميد را برايش مي ريختم تا گرسنه نماند.ديگر آفتاب اميد پرتوي طلائ رنگش را بر حياط خلوت دلم پهن كرداست وديگر ابر نا اميدي در آسمانش نيست.
چه زيباست لحظه ي وداع با نا اميدي وچه دل نشين سلام با يك آرزوي به حقيقت پيوسته.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:23  توسط مهديه
|
از زندگي متنفر شده ام ديگر پرنده ي عشقم بر آشيانه اي نمي شيند.آسمان نيل گون آرزوهايم تار و كبود شده گرگ سياه تنفر سراسر وجودم را گرفته ديگر اميدي به آسمان فردا ندارم ديگر ماهي قرمز رنگ محبت در درياي قلبم شناور نيست.
اشك خشكيده ي من ديگر بر ديوار گونه هايم فرود نمي آيد پاهايم تاب رفتن ندارند ودستانم قدرت قلم بر دست گرفتن را.پرستوهاي مهاجر كوچك مهرباني از دلم كوچ كرده است.ديگر چشمانم كسي را نمي بيند.
ديگر كسي داغدار گريه هاي من نيست.ديگردر درياي چشم هيچ كس امواج صداقت را پيدا نمي كنم ديگر گرمي شانه ي كسي را حس نمي كنم.
ديگر شبهاي مهتابي به كلبه ي كوچك قلبم نمي آيد.رنگ سياه وخاكستري جايگزين رنگ سبز بهاري دلم شده است.ديگر غبار ديرينه ي غم از من زدوده نمي شود..
ديگر معناي حقيقي دوست داشتن را نمي فهمم.ديگر سوگندهاي كسي بر من باور نيست.ديگر غروب سرخرنگ وآتشين خاطراتم در انتظار طلوع زيبايي نيست. تلخي زهر خاطرات گذشته رهايم نمي كند ديگر از خدا خواهان ديدار كسي نيستم آري سياهي افسردگي در كمين من نشسته بود وآخر خنجر زهر آگين خود را در قلبم فرو برد……
پايان.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 21:59  توسط مهديه
|
.
نگاهش آسماني است كلامش از دور دست ها مي آيد آيينه ي وجودش پاك و زلال است زيبايي را دوست دارد زيبا مي بيند زيبا مي انديشد وزيبا مي گويد.
با اين كه اورا نمي بينم واز من دور است گرميه دستانش را حس مي كنم.شعله ي مهرباني هايش تا حدي است كه با وجود فرسنگ ها فاصله گرمايش را حس مي كنم.
مي گويد عاشق نيست ولي كلامش عاشقنه است گويند كلامي كه از دل برآيد به دل نشيند.سخنانش به دل مي نشيند پس عاشق است يا عاشق بودن را دوست دارد.
برايم رنگش آبي آسماني است طرح نگاهش از افق مي آيد نمي بينمش اورا حس مي كنم مي بويمش ومي شناسمش گويي سالهاست كه با او بوده ام.
تركش نخواهم كرد گويد من نيز تركت نخواهم كرد دوستانه دوستش دارم وعارفانه مي پرستمش.
سياهي وجودم را شفاف كرد آنگاه رنگ آبي آسماني برآن ريخت اميدوارم كرد گرچه خودش نااميد است دوستدار عاشق بودنم كرد گرچه خودش عاشق نيست(باور نمي كنم) مي گويد مي خواهم بروم به كجا نميداند ولي من اين را ميدانم كه او نمي رود چون مال همين جاست وبه اينجا تعلق دارد با زبان مي گويد ولي قلبش آن را نمي پذيرد
او نمي رود...اونخواهد رفت.اگر هم رفت زود خيلي زود بر ميگردد زيرا او آسماني است وآسمان پس از پايان شب مي آيد...خيلي زود.
آبي آسماني ات را مده به تكه ابري سياه
وگر روي روزگارم شود نابود و تباه
تقديم به كسي كه آسماني بودن را به من آموخت
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:58  توسط مهديه
|
بازم بغض سرد و سنگینی راه گلومو بسته بازم اون درد کهنه سراغ منو گرفته بازم اون حس تنهایی وبی کسی منو صدا میکنه بازم اشکای من طاقت موندن ندارن بازم خیلی مظلومانه به قلبم تسلیت میگم بازم احساس میکنم همه ی درا به روم بسته شدنو هیچ دری به روم باز نیست بازم از همه چیزو همه کس دلم گرفته بازم سجاده ی کهنمو پهن میکنمو واز خدا میخوام که اون فقط واسه یه قطره یا واسه یه لحظه حتی شده واسه یه ذره منواز ته قلبش دوست داشته باشه اما نه انگار خدام دیگه صدای منو نمیشنوه وجوابمو نمیده.خدا آخه خدا خودت مگه نگفتی من هیچ وقت بنده هامو تنها نمیذارم پس چرا منو تنها گذاشتی و جوابمو نمیدی چرا من برای درد دل کردن کسی رو جز تکه های کاغذ ندارم .
خدامگه باره گناهه من چقدره که تو هم به من پشت کردی و صدامو نمیشنوی؟!
خدایا چند روزی تا جداییمون بیشتر نمونده اما اون ...اما اون حتی تو این روزهای آخرهم نمی خواد نامهربونیشو کنار بذاره ویه بار صدام کنه.
او این روزهای آخری که کنارشم خیلی سردو ساکت و خاموش از کنارم رد میشه احساس میکنم که اون از من متنفره انگار همه چیزو همه کس دست به دست هم دادند تا اونو ازمن متنفر کنند.کی میگه دل به دل راه داره...کی میگه...آخه من دارم واسش میمیرم چرا یه بار صدام نمیکنه چرا یه بار بهم نمیگه "دوست دارم"!!!!!!!!!!۱
منم میخوام مثل خودش بشم منم میخوام مثله خودش سنگ بشم میخوام دیگه دل به ستاره ی چشمای خمارش ندم میخوام منم ازش بدم بیاد میخوام سردو ساکت بشم میخوام گرمیه شعله ی عشقمو واسه کسی بذارم که قدرمو بدونه میخوام اشکمو به پای کسی بریزم که مروارید اشکاش شب وروز به پام بریزه میخوام چتر عشقمو روسر کسی بگیرم که تو قلبش یه آشیونه ی کوچیکی واسم درست کرده که زیر بارونه عشقش خیس نشم.
آره دیگه پرنده ی عشقت از دلم پر کشیدو رفت منم باهاش خداحافظی کردمو درب ورودیه قلبمو به روش بستم اما وقتی داشت میرفت پشت سرش آب نریختم چون دیگه نمی خواستم برگرده نمیخواستم.
تو چشای من نگاه کن بغض خستمو صداکن واسه تنهاییه دل من از ته قلبت دعا کن
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 7:11  توسط مهديه
|